23 بهمن ماه سال 1357/ روز شهوت خون و قدرت جنون در اردبیل / فرزاد صمدلی

این پست نیز در دسترس است: faفارسی

دقیقا 40 سال پیش در چنین روزی اردبیل، شهر زادگاه من، درگیر یکی از خونین ترین رویدادهای تاریخ معاصر خود شد. پس از قتل عام صدها تن از مردم اردبیل (اعم از پیر و جوان و زن و مرد) در 21 آذرماه سال 1325 به دلیل دفاع از زبان مادری از سوی نیروهای رژیم پادشاهی ایران، قتل عام روز 23 بهمن سال 1357 از سوی مدافعان رژیم خمینی، هرگز از مخیله همشهریانم پاک نخواهد شد.
 
-کودکی هشت ساله بودم.
صبح روز 23 بهمن سال 1357 همراه اعضای خانواده و صدها تن دیگر از مردم در میدان باغمیشه که اندکی پایینتر از میدان معروف عالی قاپو است ایستاده بودیم و با خوشحالی مشغول مشاهده عبور ستونهای نظامی ارتش و اتوموبیلهای مردمی بودیم که پیروزی انقلاب و پیوستن ارتش به دولت جدید را با شادمانی و هیجانی بی مانند تبریک می گفتند.
از عصر روز 22 بهمن که از طرف ارتشبد قره باغی، آخرین رئیس ستاد بزرگ‌ارتشداران بیانیه بی طرفی ارتش قرايت شده بود، مسئولین رژیم گذشته و به خصوص سرهنگ آل احمد، فرمانده پادگان اردبیل، با برافراشتن پرچمهای سفید بر سقف ادارات دولتی و روی ادوات زرهی ارتش ، همبستگی ارتش با ملت را اعلام کرده بودند. از صبح روز 23 بهمن نیروهای ارتشی همگام با مردم اردبیل به طرف خیابانهای اصلی شهر در حال حرکت و اعلام پشتیبانی از انقلاب بودند .
 
– در همین اثنا مرحوم پدرم آمد و در گوش مادرم چیزی زمزمه کرد. مادرم دچار وحشت شد و به صورتی سریع دست من و دیگر خواهر و برادرانم را گرفت و راهی خانه شد.
بعدا فهمیدم که پدرم از یکی از دوستانش شنیده که شهر دچار هرج و مرج شده و در محله نارین قلعه که اداره شهربانی آنجا مستقر بود درگیری شدیدی در حال وقوع است و گروهی از «خمینی چی ها» با هدف پاکسازی نیروهای باقیمانده از رژیم قبل و زهرچشم گرفتن از مردم بینوای اذربایجان به نیروهای پلیس و دیگر پایگاههای نظامی و انتظامی با انواعی از الات سرد و گرم قتاله حمله کرده اند.
بعد از یکی دوساعت این خبر در کل شهر پیچید و تمام شهر غلغله و فریاد شد. شهوت خون و جنون بر حلم و صبر و عقل حاکم شد.
آنها به صورتی بی رحمانه به اماکن نظامی و انتظامی که پرچم سفید افراشته بودند حمله کردند. می کشتند و می سوزاندند. نظامیانی که تا چند ساعت قبل به میان مردم آمده و از انقلاب پشتیبانی کرده بودند مجبور به تیراندازی شدند. منابع انقلابی شمار «شهدا» را 23 نفر ذکر می کنند. اما این منابع نمی گویند که چند تن از نیروهای نظامی و انتظامی و یا حتی ساواکی توسط «فداییان امام» اعدام انقلابی شده اند!
صدای تیراندازی، آتش زدن دوائر دولتی و بخصوص شهربانی، حمله و سوزاندن خانه های مردم به بهانه همکاری با رژیم شاه، شکنجه وحشیانه خیابانی افراد به دام افتاده، کشتار دردناک انسانها، کشیدن جنازه ها در معابر عمومی، فریادهای وحشیانه و شادمانه زنده باد خمینی، … تصاویر و اصواتی است که در ذهن و روح من و اهالی زجر کشیده شهر اردبیل خانه کرده و می دانم که هرگز فراموشمان نخواهد شد.
مهاجمین و قاتلین روز 23 بهمن چه کسانی بودند؟ در این خصوص اسناد رسمی ساکتند. اما آنچه که مشخص است این است که هیچ کدام از آنها محاکمه نشدند. چراکه بسیاری از همینها بعدا عهده دار ریاست مناصب شهر شدند.
این گروه وحشی که اهالی شهر من از آنها متنفر بودند با شهوت خون و جنون آمدند، ماندند و برای سالها منبعی شدند از وحشت آفرینی و دهشت پراکنی در سطح شهر.
 
– در محله ما پاسبانی بود به نام سلطانعلی. آدم قولچماقی بود. شاه دوست هم نبود. فقط پاسبان بود و بعضا نیز در رفتارش زیاده روی می کرد. بیش از همه اهل هیات و مسجد بود.
پدر من معلم بود و پسر سلطانعلی قبلا، شاگرد پدرم در مدرسه ارباب زاده اردبیل شده بود. ایشان با وضعیتی وحشت زده به پدرم (و یا به یکی دیگر از معلمین همکار با پدرم در این مدرسه ) مراجعه می کند.
این نوجوان 14 و یا 15 ساله در نهایت غم و اندوه و بدبختی در ظهر روز 23 بهمن می گوید:« از دیروز از پدرم بی خبر هستیم. خانواده نگران هستند. من به میدان چهارراه رفتم. در آنجا چند تن از پاسبانها را دیدم که به تیر چراغ براق اویزان کرده اند. مثله شده اند. قادر به تشخیص هویت آنها نبودم. اما فکر می کنم جورابی که در پای یکی از آنها دیدم همان جورابی بود که روز تولد پدرم به وی هدیه کرده ام!»
بعدها پدرم می گفت: رفتیم دیدم و فهمیدیم که جنازه بالای تیرچراغ برق، همان سلطانعلی، پاسبان مظلوم است.
 
– جنازه سلطانعلی مظلوم، نیمه لخت و پاره پاره شده، بر بالای تیر چراغ برق مانده بود و ۵ فرزند و همسر درمانده و بی پناهش از ترس جانشان فقط نظاره گر جنازه بابا و یا شوهر خود بودند. جنازه ای که فقط به امر قاتلین می توانست پایین آورده شود. در آنروز شوم دهها پاسبان٬ ارتشی و مامور شهربانی هم سرنوشت سلطانعلی شدند. شاید به رغم این همه بدبختی٬ بخت با خانواده سلطانعلی یار بود. چراکه روز ۲۳ بهمن ماه برخی از خانه ها نیز هدف هجوم خمینی چی ها قرار گرفتند. خانه هایی که در مابین دیوارهای آن کودکان٬ دختران٬ زنان٬ بیماران و افراد مسن پناه گرفته بودند. مردم می گفتند که مادر فلان خانه٬ قرآن دستش گرفته و به مهاجمین التماس کرده است و یا اینکه پدر فلان خانه جلوی چشم فرزندانش کشته شده است. آنروز صدها خانواده در کنج دهشت و وحشت٬ از شدت بیچارگی و بی پناهی لرزیدند و برای رفع شر یاران «ایت الله»٬ نام «الله» را صدا زدند!
 
– انروز و روزهای بعد از آن، دهها و شاید صدها تن را در اردبیل کشتند. قاتلین نیز همه طرفداران جان برکف «امام خمینی» بودند. امروزه می دانم که در شهرهای دیگر چون شبستر و تبریز و اصفهان … نیز گروههایی از مردم بعد از روز 22 بهمن به بهانه های مختلف قتل عام شده اند.
 
– عصر روز 22 بهمن، پدرم با شنیدن خبر پیروزی انقلاب از رادیو تهران، از شادی گریسته بود!
– اما عصر روز 23 بهمن، پدرم با مشاهده سلسه جنایتهای روی داده، از شدت غم گریست!
پدر مرحومم فقط چند ساعتی از حاکمان جدید خشنود ماند!

از صفحه فیس بوک دکتر فرزاد صمدلی

این پست نیز در دسترس است: faفارسی

Comments: 0

Your email address will not be published. Required fields are marked with *