خاطره ای تکان دهنده از نسل کشی جیلولوق/علیرضا صرافی

فامیلی داشتیم بنام علویه خانم (نام فامیلی شوهرش محمدصحت زاده بود) وی مشهور به آغا قیزی بود که دختر مرحوم شیخ الاسلام ارومیه بود. این علویه خانم بانویی خوش صحبت بود و از جیلولوق در ارومیه خاطرات تکان دهنده ای داشت.
او میگفت که در زمستان جیلولوق همه اهالی ارومیه پشت بام کرسی گذاشته بودند و شب و روز زیر برف در پشت بام میماندند تا اگر جیلووها و داشناکها برای قتل و غارت آمدند، تا کلیدها را بشکنند و خود را به پشت بام برسانند، بتوانند از مسیرهای گربه رو که از قبل پیش بینی شده بود از طریق پشت بام همسایه های دیگر خود را از خطر کشته شدن رها کنند و تنها اموالشان را به غارت بدهند.
و خاطره ای از استقبال مردم ارومیه از قشون عثمانی داشت که میگفت وقتی عثمانیها به ارومیه حرکت کردند، یک روز قبل جیلوها و داشناکهای مسلح شهر را رها کرده به جنوب فرار کرده بودند، همه مردم رنج کشیده با دیدن پرچم عثمانی که پیشاپیش قشون از فراز کوهها به سمت اورمیه در حرکت بود بغضشان ترکید و در میان اشک و گریه های شادی طلایه داران قشون عثمانی را در آغوش کشیدند.
و شعری هم که هنگام ورود به اورمو سرود عساکر عثمانی بود و در خیابانهای ارومیه خوانده میشد :
ایرانلیلار، ایرانلیلار
اورگی دولو قانلیلار
آرخا دورماغا سانا
گلیبدی عثمانلیلار

Comments: 0

رفتن به نوار ابزار