خاطرات فرزاد صمدلی از تهدیدات امنیتی در ایران

از سال ۱۳۷۵با احضارهای گاه و بیگاه و تهدیدات کوچک و بزرگ مامورین اطلاعات روبرو شدم.
بارها مرا به شعبات مختلف به خصوص شعبه خیابان ویلای تهران صدا کردند و تهدید نمودند. البته بعضا تطمیع هم در دستور کار بود.
رفته رفته شدت احضارها و تهدیدات تلفنی و حضوری افزایش یافت. به حدی که در ۲ سال آخر حضورم در ایران تلفن همراه من که در کل بسته بود تا باز میشد زنگ و یا پیام تهدید آمیز دریافت می کرد. مامورین اطلاعات به خانواده من هم زنگ می زدند و تهدید می کردند. مرا احضار می کردند٬ موقع خروج از کار جلویم سبز می شدند و یا اینکه افراد ناشناس مرا ناگهان در خیابان داخل یک اتومبیل می کردند و با خود به هتلی٬ جاده ای در خارح از شهر و یا جنگلی خلوت می بردند.
این قبیل تهدیدات در دوران تحصیلم در دانشگاه امام صادق نیز وجود داشت. اما شدت آن کمتر از بیرون بود. تا زمان فارغ التحصیلی چندین بار مجبور به حضور در کمیته انظباطی و یا ادای توضیح به «برادران» معمم و غیر معمم شدم.
در طی آن ده سال و بخصوص آن دو سال هفته ای نبود که پیامک تهدید آمیز و یا ایمیلی نگران کننده دریافت نکنم.
چندین بار در تهران٬ قم و کرج بازداشت شدم. میهمان زندان اوین گردیم. مورد شکنجه قرار گرفتم و همچنین به دلیل دیدگاه سیاسی و هویتی خود از کارم در صدا و سیما اخراج شدم.
در سال ۲۰۰۶ همزمان با قیام مردم آذربایجان علیه اهانت مشمئزکننده روزنامه ایران به ترکها٬ مامورین اطلاعات به شدت بی ادب و عصبی شده بودند. بدترین فحشها و بزرگترین تهدیدها را برایم ارسال می کردند.
حتی فردی به نام دکتر ب.الف. کارش شده بود انعکاس اظهارات مهوع و تهدیدات هولناک اطلاعاتی ها به من. به این صورت که برای سرت جایزه تعین کرده اند و تو به اتهامات مختلف حبس و اعدام خواهی شد.
فضا به حدی بحرانی شد که مجبور به خروج از ایران شدم.
اما تهدیدات برای چند سال دیگر نیز ادامه یافت.
این اقای ب.الف حتی در خارج نیز به سراغ من آمد و و پیام جناب اژه ای وزیر اطلاعات وقت را به من داد و گفت: روی اعصابمان راه می روی. یک روز چشمت را باز می کنی و می بینی داخل یک چمدان در تهران هستی!
بماند که من نیز جواب تلخ و سختی به اقای الف دادم و گفتم برو و به اربابت ابلاغ کن!
وقتی ایران بودم مایل نبودم که این حوادث را رسانه ای کنم. چون تا چنین اتفاقی می افتاد بر میزان فشار و تهدید اطلاعاتی ها افزوده میشد.
اکنون هم دوستان داخل ایران را کاملا درک می کنم.
بعضا فردی گرفتار انواع بلایا می شود و برای اینکه مانع از تسری آن به خانواده و یا افزایش دردسرها شود از بیان آن خودداری می کند و یا حتی به ناچار مجبور با تکذیب آن وقعه می شود.